صبحگاه عصر امروز

شمس الشموس

ای برای آنکه به خواهان خود برسی، باید از خورشید شمس الشموس علم و آگاهی یاری بطلبی و آن چیست و یا کیست؟ آنرا تو میدانی و بس! در روزگاری که علم برای خودش جایگاهی دارد تو نیز چایگاه خودت را بسیار چستچو کن. به فرامین و نشانه‌ها توجه داشته باش و در کنار آرامش روانی و گام نهادن در دنیای درونت به دیدگاه روشن و شایسته امیدوار باش. شب هنگام در تاریکی بدنبال روشنایی و روز در وادی روشنایی بدنبال زندگی باش. کلمات و کلامت را نیکو جلوه ببخش و در هر حرکتی، تصویری از پایان نتیجه آن حرکت را در خودت متصور باش. کلید سُل و کلیدهای همجوارش که آونگی خاص به زندگی می‌بخشد را فراموش مکن، تو هنر خودت را بروز بده و هیاهوی زمان بدرخش. فلسفه ذهنی خویش را عملی کنو از نتایج آن لذت ببر، در هیاهوی این همه بازار کردی تو خریدار جنسی باش که سودش حاصل عمل و دسترنج هنرمندی ناب باشد، کم و بیش راه را برخودت هموار کن و از اینکه کمی پستی و بلندی را تجربه می‌کنی به خودت ایمان داشته باش، تو توانایی حرکات و امواج سهمگین را به دریای آرام داری، زندگی در طلوع شمس الشموس و غروب آن ماه پاره تجربه کن و کمی به داشته و ناداشته تبسمی داشته و رنگ زندگی‌ات را شادمان کن. گذرگاه‌های زیادی وجود دارد که تو را آرام و رها به مقصودت می‌رساند و تو را در حرکت زمانی نگاه نمی‌دارد، هیجان روزهای طلایی را در تو بارور می‌کند و از آنکه شور و اشتیاقت را متدوام گرداند باری به هر جهت لذت می‌برد، اطرافت را بنگه که سرشار از انرژی است و تو آنرا جذب میکنی و در طلای ناب وجودت به طرف مسحور کننده‌ای مبدل می‌گردانی، کمی اندیشه و خردمندی به یاری زندگی باش.

۱۴۰۲٫۰۴٫۱۳

صدای باد

صدای هیاهوی روزگار، صدای همراهی حیات و ممات و صدای باد؛ سکوت و شب و صدای باد، سرود روز و صدای باد، گریز زمانه و دستور، و چه روزهایی که بعه هیاهوی مردمان این دیار فکر و اندیشه شد و من در صبح‌های طلایی و در باشگاه  صبحی‌ها به تمرین نشسته‌ام و با خود عهد کرده‌ام که توانایی و استعدادم را در این عرصه بروز دهم و در هیاهویی که تو را به نشانه‌ها دعوت می‌کنند و گردش صدای باد در اتاق که خبرهای خوش و ناخوش را جابه‌جا می‌کند، تنها مزیت بودن در این تاریکی سکوت ذهن و آرامش روح است. جه رنگها و طرح‌هایی که با این همه هیاهوی می‌توان کشیدی چه رمزها که در این صداها تهفته است. شدت و هیبت این جابه‌جایی‌ها مرا به فکر و اندیشه‌ای ناب واداشته است. چه روزگار غریب و چه ایام پرباری که دستانم را به حرکت واداشته است. مردانگی زمانه را به این هیاهوی باخته‌ام و مثل دیوانگان به این مرز جنون رسیدم که صدای باد، حرکت اخبار و گردش ایام را سریع‌تر می‌کند و به خودم گوشی شنوا و درک والا را یادآوری می‌نمایم. چه سودها و چه روزها که به همراهی نزدیک دعوت شده‌ام و به درستی زمان و مکانی که در آن ایستاده‌ام فکر نموده‌ام. گذر زمان و مکان به تنهایی امکان‌پذیر نیست و با خدایم آشتی نموده‌ام و دوباره صداری باد. چه خنده‌دار که ذهنم خالی از صداهای زیاد روز شده و تنها این صدای باد در این ساعت ۳ بامداد و چه لذتبخش با بودن بیداری که بیدار بودنت را دوست می‌دارند. دیگر توانایی خواب صبحگاهی را ندارم و همچون باد سرگردان شب گردیده‌ام. به قول روزگار، درست در زمانی قرار گرفته‌ام که باید می‌بوده‌ام و درست در مکانی قدم گذارده‌ام که باید می‌ماندم. به رنگ و صدا و بند و روبند اهمیت می‌دهم تا بند دلم به بند نوشتن گره خورده و به تلاشم رنگ باور داده باشم.

۱۴۰۲٫۰۴۱۵

 

بهترین دوست

به اعتقاد و نظرم هرچه برخودم سخت گرفتم و به امید و آینده تکیه زدم بازهم نتیجه بخش و آینده محور نبود که نبود ببین چگونه روح و جسم آدمی را فرتوت و بی‌حال می‌کنند. پالس‌های منتفی که گریبان‌گیر است. و از توانمندی ما می‌کاهد از دوست می‌رسد. شکست‌ها نومیدی‌ها در عرصه و بازاری که ید طولانی در برخواهد داشت و چگونگی ادا نمودن کلمات آن برای ما آسان‌تر خواهد بود. زندگی که برای ما آماده شد تنها چیزی فراتر از یک باور و یا یک خواسته است و برابر آن ترس‌ها و هوس‌‌ها دوام نخواهد داشت. دوست برتر و یا بهترین دوست، خود ما هستیم که می‌توانیم خود را به بالا برده و یا در قعر ظلمات افکار خودمان در یک بده و بستان قرار گرفته باشیم. شنیده‌های زیادی به ما رنگ و لعاب باور نادرست کج فهمی  زندگی را به ما نمایانده است. اصل و اساس بینش‌های پایدار و روزانه بودن افکار تنها به پیچ و تاب‌های فراوان را ید طولانی ما بوجود می‌آورد و چه بسا به خودمان هم بدهکارمان مند. بهترین بینش و فلسفه این است که به قدر کافی تاریخ را برایمان هیجان انگیز نموده و سراینده ما را به امیدهای زندگی و تعالی نفس گره بزند. بند بند وجودی ما سرشته شده است از انرژی نهانی که تنها با کشف دنیای درون و آرایش بیرون؛ ای چه بسا که در روند حضور افکار پوسیده این سطح از انرژی به واگویی و عقبگرد مبدل شده و شدت و هیبت ظرف وجودی ما را به حرکات و برداشت‌های نادرست پیوند دهد. بهتر این است که بر هر حرکت و یا تصمیمی رنگ‌هایی از انرژی را متصور نماییم. سروش روزگار ما را به ید طولانی نیاز دارد که برنامه‌های راهبردی ار شکل و شمائل داده است. صحبت از راز درونی که به میان می‌آید همه‌ی رازها سربرگریبان می‌نهندو تسلیم خواسته آنچه مقدر است می‌گردند.

۱۴۰۲٫۰۴٫۱۴

گوشواره

برای خودم ساده بود ولی برای دیگران پیچیده و معمایی! آخه از اینکه می‌دیدند آن بچه دختر گریه می‌کند و کسی پیگیر نیست و اصلاً توجهی بهش نمی‌کنند، برای من سوال بود، رفتم جلو و ازش پرسیدم عمو چی شده؟ و اونم با یک حالت معصومیت گفت: «بابام را توی صف نماز گم کرده‌ام.» ساده بود که بگم برو پیش بابات ولی از اینکه بنشونم کنار خودم و دخترم مشغول بازیش کنم لذت می‌بردم، پس بهش گفتم: «عمو بیا کنار دخترم بشین تا نماز بابات تموم بشه و بعد خودش بیاد دنبالت.» شده بودم مسئول گم شدگان و چه با حال آدمیزاد تا یک کار خوب میکنه، پیش خودش باقی میاره و میگه کاری کردم کارستون؛ اسمش را پرسیدم و جواب داد من آنیسا هستم و از اینکه خواهستم ظرف وجودی بچه بودنش را درک می‌کردم، لذت می‌بردم؛ از ته دل گریه می‌کرد و گریه‌اش شیرین بود، یک کوچولو دیگه هم داشت برای خودش پرسه می‌زد ولی اصلاً حس نکردم که اونم شاید گم شده باشد آخه یک چند دقیقه بعد دیدم باباش اومد و آن هم گریه کرد و گفت: «بابام کجا بودی، گمت کردم.»

چقدر زود بچه‌ها همدیگر را درک می‌کنند و اینکه دخترم با آن دختر بچه ابراز همدردی کرد و باهاش مشغول بازی شد تا احساس‌ ترس از وجودش بیرون بره و تازه با حالت‌ترین این بود که دستش را گرفت و برد توی صف جماعت نماز خوان‌ها تا پدر بچه را پیدا کند؛ می‌گفت:«باب نگران نشی من راه را بلدم و زودی برمی‌گردم.» آره گوشواره و اینکه دختر بچه مثل گوش و گوشواره برای آدم هستش و خدا را سپاس می‌گویم که منم یک گوشواره دارم، از نوع خوبش و امیدوارم عاقبتش بخیر باشه، هرچه در این نعمت به من رسیده نیکوست و از خداوند طلب می‌کنم که این گوشواره‌ها را نصیب خانواده‌‌ها بکند.

۱۴۰۲٫۰۴٫۱۰

خطر در کمین

به روزگاری می‌اندیشم که پستی و بلندی‌ها به پایان رسیده و دیگر آنچنان زمان ارزشمندی را که به سخره می‌گرفتم وجود نخواهد داشت. آری خطر در کمین فرصت‌های من است، و من غافل از اینکه روزگار را سپری می‌نمایم و دیگر رنگ و قلم آنرا از دست خواهم داد. به مثال‌های زندگی نگاه می‌کنم ولی تنها احسنت آنرا یاد گرفته‌ام کمی به پیش می‌روم و دوباره رنگ باطگشت به خود می‌گیرم، حرکت‌های ضربدری فیل و کیش و ماتی که همیشه برایم تکراری است. گاهی فکر می‌کنم ولی قدرت باور و تصمیم درست را ندارم. از اهم روزهایم تنها این را می‌دانم که زود دیر می‌شود.می‌دانم چه می‌خواهم ولی نمی‌دانم چه می‌دانم، حرکت‌های زیاد من تنها جسم مرا غمگین و فرتوت نموده و اصلاً افکارم خیالشان جمع است که این یکی از آن یکی تفاوتی نمی‌کند، از چالش و هرج و مرج دوری می‌کنم، چون تحملم کم است و به شدت روزهای طلایی اور ندارم. درست است خطر در کمین من است و من باور دارم که فرصت سوزی می‌کنم، تنها کافی است کمی به عقب بازگردم و در مورد اشتباهاتم تصمیم درست را بگیرمو در نتایجم تجدید نظر کنم. گاهی بر این باورم که شد باید آنچه می‌شد، ولی گمانم این را نمی‌گوید و خیالش از اقدامات من ناامیدانه است.

بهتر است دوباره به خودم رجوع کنم و در هر زمانی به این آینده ناایمن رنگ هشدار را تمثیل آورده و در مقابل مسئولیت‌هایم کمی واقع بینانه‌تر باشم. دوست و رفیق آشنا و دشمن و جنگجو و نامدار همه به من کمک می‌کنند تا به رشد عقلانی برسم، کمی بچگانه فکر می‌کنم ولی اگر خطر در کمین را باور داشته باشم، درست تصمیم می‌گیرم، در برابر مشکلاتم راهکارهای درست و برنامه‌ای مدون آماده و اجرا می‌کنم. امیدوارم از این فراز و نشیب تا آن پستی و بلندی زندگی‌ام جاری باشد و امان و فرصت دوباره به من داده شود تا کمی بابینش و بصیرت کافی در اقداماتم تجدید نظر کنم و به خواسته‌هایم دست پیدا کنم.

۱۴۰۲٫۰۴٫۱۱

شد شد، نشد نشد

آنقدر میگم شد شد نشد نشد تا به درک درستی از اقدامات خود بیفتم و در قبال تلاشم مزدم را می‌گیرم، در برنامه روزانه‌ام دقت عمل می‌کنم و برای مسیر رشد و پیشرفتم بیشتر تلاش می‌کنم، زمان‌های زیادی را که از دست دادم باز پس می‌گیرم و در برابر فرصت‌هایی که در آینده با آن روبه‌رو می‌شوم سخت غیرت نشان می‌دهم. اینکه شد شد نشد نشد تنها برای اثبات شده که اگر زیان و ضرر نبینم عین سود است و در یک عملکرد و مسیری این نکته صدق می‌کند.

کلمات کمکم می‌کند تا به نتایج درست و راهبردی برسم و به هر روش و مسلکی وارد نشوم و درون گرایی خودم را به برون گرایی متصل و شرایط را برای یک زندگی متعادل فراهم کنم. زیرکی و حجب و حیا را چاشنی برنامه‌هایم می‌کنم و به تک تک سلول‌هایم ارزش گذاری را باز آموزم. به روند رو به جلو اهمیت بدهم و افراد منفی گرا از خودم دور نگه دارم. فلسفه دهنی خودم را داشته باشم و با مشورت و تبادل اطلاعات از مسیر درست آگاه و در حیرت و سرگردانی نباشم. شبیه مارکوپولو گشت و گذارم را انجام و در برابر محیط اطراف مسئولیت پذیر باشم. شبیه آدم از خود راضی برخورد نکنم و همه را آگاه بدانم. چه خوب و چه بد و شد شد نشد نشد، میتوان گفت: «تنها کافی است که نفسم را به هیجان وا می‌دارم و از هرآنچه به عنوان تغییر است استقبال می‌کنم.» کشاکش روزهایی را که در برابر آن انگشت اشاره و یا مشت آهنین را رونمایی می‌کنم، حیرت انگیز حس حرکت را تزریق می‌کنم،نسبت به ایام حس بازپرسی خواهم داشت و از برای زندگی خوب، اهداف راستین را به خودم می‌قبولانم.

گرمای وجودم از آتش نگاه‌هاست. و با اندک شعله علم و آگاهی به هیجان وصف‌ناپذیر می‌رسم، در حاب حاضر برایم مسجل شده است که مسیر سخت ولی پایان لذت بخش خواهم داشت.

۱۴۰۲٫۰۴٫۱۲

مهدی اصغری وب‌سایت
مهدی اصغری متولد 1368/01/02 و 34 سالمه و شاغل در شرکت توزیع برق شهرستان اصفهان هستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

43 − = 41
Powered by MathCaptcha