در این درگه، بلند او شد که افتاد / کسی اُستاد شد کو داشت اُستاد /
اگر کار آگهی آگه زکاریست / هم از شاگردی آموزگاریست /
چه خوانی بندگی را بینیازی / چه نامی عجز را گردنفرازی /
بباید زین مجازی جلوه رَستن / سوی نور حقیقت رَست بستن /
گهی پیدا شویم و گاه پنهان / چنین بوده است حکم چرخ گردان /
هزاران نکته اندر دل نهفتیم / یکی بود از هزار، اینها که گفتیم /
زآغاز، اندُه انجام داریم / زمانه وام دِه، ما وامداریم /
توانگر چون شویم از وام یاران / چو فردا باز خواهد خواست این وام /
بر آن قوم آگهان، پروین، بخندد / که بس بیمایه اما خودپسندند /
پروین اعتصامی (قصیده پیوند نور)
چقدر زیبا سراییده و نور کلام را به شب تاریک من تابانیده؛ ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه صبح است و من از قصیده زیبا پروین میخوانم، کسی که صد و شانزده سال پیش بدنیا آمده و این چنین با کلمات بازی کرده؛ در این درگه بلند او شد که افتاد و من افتادم و زمین خوردنم از بلند شدنم دلپذیر است، در دل تاریکی بدنبال نور روشنایی آگاهی میگردم و ای بسا که خوابهایم بیداری و بیداریم خوابی است که هم اکنون وارونه گشته؛ شبها بیدارم و روزها در بیداری خواب هستم، من این نبودم که میخواستم و من این نبودم که اکنون در خود هستم، من زیاد زمین خوردم و هنوز زمین خوردن را نیک میپندارم، ولی ای خدا تو به من بگو تا کجا زمین خوردنم ادامه دارد، گلهمند نیستم ولی قانون خودت را بازگو میکنم که هر دستی بدهی همون دست را پس میگیری و یا بخشندهای گیرنده باش، و من “مهدی” هرآنچه را که افتادهام بلند شدنی است، این را من نمیگویم بلکه پروین میگوید: «در این درگه بلند او شد که افتاد» بیدارم تا خوابهایم بیداری باشد، پس ای خدا به وقت بیداری از خواب غفلت رهایم ده که من سخت محتاج تو هستم، هرآنچه را که زندگی مطلوب برایم خواستهای به نیک به من ارزانی بخش، ای خداوند تاریکی و نور، ای معبود من.
کسی استاد شد کو داشت استاد /
اگر کار آگهی آگه زکاریست / هم از شاگردی آموزگاریست /
چه خوانی بندگی را بینیازی / چه نامی عجز را گردنفرازی /
بباید زین مجازی جلوه رَستن / سوی نور حقیقت رَست بستن /
گهی پیدا شویم و گاه پنهان / چنین بوده است حکم چرخ گردان /
و این ادامه دارست …
تاریخ ۱۴۰۱٫۱۱٫۱۶ ساعت ۰۴:۴۱ صبح