واقعاً نمی‌دانیم چه کسی هستیم!

گاهی از خودمون بپرسیم، آیا واقعاً خودمون را می‌شناسیم؟ دارایی‌مان چیه؟ ذهنمون دست کیه؟ اصلاً کجای دنیا ایستادیم؟ عقل و شعور هم خوب چیزی هست. به خودمون نمره چند میدهیم و کارهای خوبی را که انجام دادیم بشماریم. واقعاً خودمون را می‌شناسیم؟ چند سالمون است و توی رشد هستیم و یا داریم پیر میشیم؟ اصلاً میدونیم با خودمون چطوری برخورد می‌کنیم و مگه طرف دیگه خودمون را می‌شناسیم. صداهایی که توی ذهنمون می‌شنویم از کجا میاد؟ خخخخخ خبر داریم که آدم هستیم یا حیوون. چقدر زود دیرمون میشه و آنموقع دیگه کاری از ما برنمیاد. شاید گاهی نیاز به خلوت داشتن بد نباشه و با خودمون حرف زدن خیلی چیزها را حل و فصل کنه. ذهن شلوغ ما نیاز به آرامش داره و گاهی باید بهش حق داد که بگه: «نمیشه و از دست من برنمیاد.» و گاهی باید کمکش کرد تا بتونه راه را برامون روشن کنه.

گاهی با سوال چرسیدن از خودمون شروع کنیم، تا به خودمون برسیم. ما آدم‌ها عجیب و پیچیده ولی در عین سادگی زندگی می‌کنیم. یکی ثروتمند و یکی فقیر، یکی شاه و یکی گدا، یکی ارباب و یکی رعیت و این یکی یکی‌ها کُفر آدم را در میاره. مگه نه اینکه همه ما آدم هستیم. پس چرا بالا و پایین داریم. یکی آمریکا و یکی آفریقا و هر دو “آ” دارندولی کدوم به کدوم نمره میده. پس دیدید که واقعاً نمی‌دانیم چه کسی هستیم؟ سوال پرسیدن عیبِ و نپرسیدن غیب. عیبش را میشه حل کرد ولی غیب را کسی ندیده. وقتی بدونی عیب داری دنبالش را می‌گیریتا برطرفش کنی، ولی وقتی غیب داری یعنی نمی‌بینی و ندیدن یعنی نشنیدن وفکر نکردن . مدام از خودمون بپرسیم که چه کسی هستیم؟ تا ره حلش را پیدا کنیم. هر موقع گیر افتادیم، اول از خودمون بپرسیم ” چه کسی هستیم؟ وبعد اگه نتونستیم جوابش را پیدا کنیم، بازهم از خودمون سوال کنیم. هیچ کسی غیر خودت نمی‌تونه نجاتت بده. تا نتونی خودت را پیدا کنی، نمی‌تونی به جایی برسی. هدف‌ها گم میشه و راه‌ها، محو و ناپدید و در سردرگمی دچار سقوط خواهی شد. خیلی ساده می‌تونی شرایط خودت را مدیریت کنی. فقط و فقط اگه بتونی جواب این سوال را بدهی که ” واقعاً چه کسی هستی؟”