نفس عمیقی کشیدم و بعد با خودم گفتم که آرزو یا خیال؟ کدامیک بهتره و دوباره قلبم تند تند میزد و با خودم حرف میزدم. کسی از پشت سر دستی بر شانهام زد و گفت: «آهای یارو با خودت چند چندی!» با کمی مکث، خندهای بر لبانم جاری شد و باز شروع کردم با خودم حرف بزنم. این یا آن، عقب یا جلو، روز یا شب، دنیا یا آخرت، بهشت یا جهنم و همین جور به ریز دو دوتا میکردم. آرزو یا خیال، اصلاً مگه اهمیتی هم داره که کدومش باشه، بگذار راحتت کنم، من با خودم درست برخورد میکنم و سعی میکنم حرف خودم را گوش کنم و با مشورت ادامه بدهم.
آرزو یا خیال، ولی اهمیت ندارد که کدامیک را بخواهم، مهم اینه که بتوانم در یک مسیر درستی قدم بردارم و از زندگی لذت ببرم. زمان از دستانم جاری میشه و از کفم بیرون میره. دوباره کمی مکث و بازهم دو دوتا چهارتا! خُب دیگه بریم جلو، فکر کنم نوبته من رسیدم، راستی چنتا نان میخواستم و قرار بود دیگه چی بخرم؛ دوباره صدایی بهم گفت: «عامو خوابی یا بیدار، اگه نان نمیخوای از صف بزن بیرون تا ما نانمون را بخریم.» واین رفتار همیشه ادامهداره تا زمانیکه کسی من را از عالم خودم جدا میکنه!!!